
اوایل انقلاب منافقین شایعه کرده بودند که:
شهید بهشتی سنی است و به ولایت امیر المومنین علی (سلام الله علیه) اعتقادی ندارد و حتی در اذان و اقامه عبارت (اشهد ان علیا ولی الله) را نمی گوید!
به شخصی که این شایعه را باور کرده بود گفتند: در نماز جماعت ایشان شخصا شرکت کن تا خودت شهادت به ولایت علی (علیه السلام) را با گوش های خودت بشنوی!
از آن طرف دوستان به شهید بهشتی هم گفتند:
اگر ممکن است امشب این عبارت را کمی بلندتر بگوئید تا این آقا بشنود و رفع شبهه بشود!
آن شب شهید بهشتی آن عبارت را که مستحب هم هست نگفتند. بعد از نماز وقتی از ایشان پرسیدند:
آقا! چرا امشب (اشهدان علیا ولی الله) را نگفتید!
فرمودند: من تمام وجودم به ولایت امیرالمؤمنین شهادت می دهد, اما امشب دیدم اگر بگویم به خاطر ولایت و محبت امیرمومنان نیست, بلکه به خاطر این است که یک مخالف خود را راضی کنم, پس نگفتم!
اخلاص
ضربی
به یاد شهدای کشور سربلندمان ایران اسلامی
یادم هست کلاس_چهارم٬ توی کتاب فارسی مون یک پسر هلندی بود که انگشتش رو گذاشته بود توی سوراخ سد تا سد خراب نشه!!
قهرمانی که با اسم و خاطره اش بزرگ شدیم!!
پطروس"
توی کتاب،عکسی از پطروس نبود و هیچ وقت تصویرش را ندیدیم...!!
همین باعث شد که هر کدام از ما یک جوری تصورش کنیم و برای سالها توی ذهنمان ماندگار شود!!
پطرس ذهن ما خسته بود٬تشنه و رنگ پریده، انگشتش کِرخت شده بود و...!!
سالها بعد فهمیدیم که اسم واقعی پطروس٬ هانس بوده است!!
تازه هانس هم یک شخصیت_تخیلی بوده که یک نویسنده آمریکایی به نام "مری میپ داچ" آن را نوشته بود!!
بعدها، هلندیها از این قهرمان_خیالی که خودشان هم نمیشناختنش، یک مجسمه ساختند!!
خودهلندیها خبر نداشتند که ما نسل در نسل با خاطره پطروس بزرگ شدیم!!
شاید آن وقتها اگر میفهمیدیم که پطروسی در کار نبوده، ناراحت میشدیم!!
اما توی همان روزها٬ سرزمین_من پر ازقهرمان بود!!
قهرمانهایی که هم اسمهاشون واقعی بود و هم داستانهاشون....
شهید_ابراهیم_هادی:
جوانی که با لب تشنه و تا آخرین نفس توی کانال کمیل ماند و برای همیشه ستاره آنجا شد؛ کسی که پوست و گوشتش، بخشی از خاک کانال کمیل شد!!!
شهید_حسین_فهمیده:
نوجوان سیزده ساله ای که با نارنجک، زیر تانک رفت و تکه تکه شد!!!
شهید_حاج_محمدابراهیم_همت:
سرداری که سرش را خمپاره برد...!!!
شهیدان_علی،مهدی وحمید_باکری:
سه برادرشهیدی که جنازه هیچکدامشان برنگشت!!!
شهیدان_مهدی ومجید_زین_الدین:
دو برادر شهیدی که در یک زمان به شهادت رسیدند!!!
شهید_حسن_باقری:
کسی که صدام برای سرش جایزه گذاشت!!!
شهید_مصطفی_چمران:
دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه برکلی آمریکا، بی ادعا آمد و لباس خاکی پوشید تا اینکه در جبهه دهلاویه به شهادت رسید!!!
کسی که خبر شهادتش رابه اسم شکار بزرگ در اخبار بغداد آوردند...
کاشکی زمان بچگیمان لااقل همراه با داستانهای_تخیلی، داستانهای واقعی خودمان را هم یادمان میداند
ما_که_خودمان_قهرمان_داشتیم!!!
یه روزی یه لره...
یه روزی یه ترکه...
یه روزی یه عربه...
یه روزی یه قزوینیه...
یه روزی یه آبادانیه...
یه روزی یه اصفهانیه...
یه روزی یه کردستانیه....
یه روزی یه شمالیه...
یه روزی یه شیرازیه...
یه روزی یه مشهدیه...
مثل مرد جلو دشمن ایستادن تا کسی نگاه چپ به خاک و ناموسمان نکند!!!
لره...........شهید بروجردی و... بود!
ترکه.....شهید مهدی باکری و... بود.
عربه....شهید علی هاشمی و... بود!
قزوینیه...شهید عباس بابایی و... بود!
آبادانیه........ شهید طاهری و... بود!
اصفهانیه.... شهیدابراهیم همت و... بود!
شمالیه...... شهیدشیرود و ... بود!
شیرازیه...شهیدعباس دوران و... بود!
کردستانیه...شهید خالد حیدری و... بود!
مشهد یه... شهید محمود کاوه و... بود!
و..... مردان واقعی اینها بودند!!!
ای کاش،گاهی از این مردان واقعی و بی ادعا هم یادی کنیم...!!!
التماس دعا

دی ماه 1365
شلمچه، سه راه شهادت
همواره برایم سوال بوده و هست که:
این شهید در آخرین لحظه حیات، کاغذ و قلم به دست گرفته تا چه بنویسد؟!
برای کی بنویسد؟
فهرست اموال و داراییها؟
حسابهای بانکی؟
نشانی خانه های شخصی؟
حقوقهای نجومی؟
پاداش میلیاردی ؟؟؟؟
شما چی فکر می کنید؟
khabaresiasihoghoghitablighi
شهیدی که با حضرت زهرا ملاقات داشت
در بخشی از این کتاب "دیدار با اسلامی نسب" به نقل از سردار محمد نبی رودکی آمده: «سال 1367 بود. آیت الله خامنه ای؛ رئیس جمهور وقت، برای بازدید به مقر لشکر 19 فجر آمد. طبق برنامه، فیلم مصاحبه شهید اسلامی نسب را که چند روز قبل از شهادت ایشان ضبط شده بود را برای حضرت آقا پخش کردیم. محمد در صحبت هایش از عملیات مختلف یاد کرده و می گوید:« پاره تن رسول الله(ص) همیشه ما را در مصایب یاری کرده است!»
پس از مکث کوتاهی ادامه می دهد: « من هرگاه نام بی بی فاطمه زهرا(س) را بر زبان می آورم، ناخودآگاه از خود بی خود می شوم ...»
سکوت کرد، عینک را از چشمانش برداشت و با دست، نم اشک را از زیر چشمانش گرفت.
با دیدن این حالات محمد، حضرت آقا هم منقلب شد ...
فیلم مصاحبه که تمام شد، آقا فرمودند: «من مطمئن هستم این شهید عزیز در عالم بیداری با حضرت زهرا(س) ملاقات و مراوده داشته اند. می خواست چگونگی این دیدار را توضیح دهد اما نمی دانم چرا صحبت را عوض کرد و منصرف شد.
بعد با دستمال، اشک هایی که روی صورتش می درخشید را پاک نمود و از گذشته محمد پرسید. گفتم: پیش از انقلاب در هیئت های مذهبی فعال بود.
Habiliyan